تبليغاتX
«« ترانه های یک قُمری »»
                      

                                   به نام خدا

...
کسی منتظر من است . من هم منتظر کسی هستم و شاید او هم منتظر کسی باشد .


مثل ضمیرهایی هستیم که مرجعمان را گم کرده ایم !


در صف زندگی ، فقط چشمانمان را به جلو دوخته ایم ، غافل از این که ممکن است آن چه را که می جوییم ،از او رد شده باشیم و اکنون پشت سرمان باشد .


چشمهایت را باز کن . آهسته بران . مواضع زیبای زندگی را خوب ببین . آهسته راندن در پیری هنر نیست ، بلکه از سر استیصال است و در پیری چه می توان دید وقتی به پشت سرت نگاه کنی و تنها سوسویی از آن همه زیبایی ها را در دوردست ها ببینی و  دست حسرت را بالین سرت کنی ؟!
...

" افسوس ! "
این آخرین کلام بسیاری از ماست وقتی به آغاز جاده ی مرگ می رسیم .
...

شادخواران امروز ، شررخواران فردایند .

== یا حق !
 

 

 

+ نوشته شده توسط قُمری در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388 و ساعت 2:6 بعد از ظهر |
 

به نام حضرت دوست ...

 

من ، شب هستم .

 

کشکول تاریکی در دست .

 

بر در خانه ی خورشید ...

 

                                    تو ، ماه باش .

 

                                    تجلی کرامت خورشید .

 

                                    تو ، ...

 

                                   مهتاب باش .

 

                                   تجلی شهود من ،

 

                                  از پشت دیوار هستی !

یکم تیرماه سال ۸۸

+ نوشته شده توسط قُمری در دوشنبه یکم تیر 1388 و ساعت 3:21 قبل از ظهر |

باسمه تعالی

جایی بودیم که پدری با دخترک کوچیکش هم در جمع ما بودند . 

پدر از این دخترک ناز پرسید : دخترم ! بابایی رو چقدر دوست داری ؟

دخترک معصوم جواب داد : همون قدر که خدا دوستت داره !!!

پدر نگاهی آمیخته به تحسین و شرم به دخترکش انداخت و نگاهی شرمسارانه هم به ماها و چشماش به اشک نشست . 

پاسخی داد که یه توش یه دنیا پند و اندرز و حکمت و عبرت هست . 

پاسخی داد که بسیار کوتاه و گویا بود .

پاسخی داد که انگار همه ی ما مخاطبش بودیم .

پاسخی که همه مونو بیدار کرد ....خدا کنه دوباره خواب غفلتمون نبره !

راستی ...

خدا چقدر دوستت داره ؟؟!!

+ نوشته شده توسط قُمری در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 و ساعت 8:26 قبل از ظهر |
باسمه تعالی

نمی دانم چه شد که بذر کلمات را دوباره این جا می ریزم .

شاید مظلومیت زندانی اهالی غزه ...اهالی شیون ! اهالی محرّم امروز !

شاید برای اشک هایی که غزل حزن انگیز و خفه ی آن کودک فلسطینی را بیان می کند .

تنها او نیست . این شتر یست که قرار است در خانه ی همه بخوابد . آسیاب به نوبت !

اگر تلمود یا حتی پروتکلهای دانشوران صهیون را کمی خوانده باشی می فهمی که تو هدف

چندان دوری برای آن ها نیستی و نه هیچکداممان .

وقتی جام های شراب اعراب و صهیونیست ها در آمریکا به هم می خورد ، معنی اش این است

که آن ها ( آن اعراب) کمی بیش تر فرصت خواهند داشت ! اما معاف نخواهند بود ....قطعا !

اهالی غزه بازی خور همان هایی هستند که خود را ناجی و امیدی برای حل مسئله ی فلسطین

می دانستند .

هیچ چیز دردناک تر از این نیست که هرگز زمینی نداشته باشی ... که هرگز هویتی ...

که هرگز مدافعی ...و از این بابت بر روی زمین منحصر به فرد باشی!

و دردناک تر آن که هرگز کسی نتواند آن چه را که تو نداری، درک کند !

غزه نقطه ی شروع یک فاجعه است . این جا محلی است که افکار عمومی

تست می شوند ...حساسیت زدایی صورت می گیرد تا جایی که مردم از تکرار اخبار آن

دلزده شوند و نه معترض !!

آن گاه کشتار واقعی را خواهی دید !

پس منشین اگر می خواهی دیرتر بمیری یا لاقل بهتر بمیری !!

یا اباعبدالله !

+ نوشته شده توسط قُمری در چهارشنبه یازدهم دی 1387 و ساعت 2:46 قبل از ظهر |

 

باسمه تعالی

 

فقط یک سوال:

چرا در اروپا توهین به هلوکاست جرم است اما توهین به پیامبر اسلام (ص) آزاد است ؟


خبر:
به گزارش (ايكنا) حزب ملي دانمارك در اطلاعيه اي اعلام كرد: اين حزب براي پيشبرد اهداف تبليغاتي خود از كاريكاتورهاي موهن كه دو سال پيش توسط روزنامه دانماركي (يولند پوستن) منتشر شد، به عنوان حربه اي تبليغاتي استفاده خواهد كرد.

در واكنش به اعلام اين خبر، «اندرس فوگ راسموسن»، نخست وزير دانمارك بارديگر اهانت به ساحت مقدس پيامبر گرامي اسلام(ص) را محكوم و اعلام كرد: «من اين تصميم حزب ملي دانمارك را كه باعث خشم و ناراحتي مسلمانان مي شود، به شدت محكوم مي كنم.» (منبع)

قطعا آقای نخست وزیر نمی تواند جلوی این کار را بگیرد . زیرا این کار منافی با آزادی بیان در اروپا است !! اما در مقابل برای بیان دیدگاه های آزاد در باره ی هلوکاست اصلا آزادی بیان وجود ندارد . هر کسی می تواند حتی به وجود خدا شک کند و با صدای بلند ،او را انکار کند ؛ اما هیچ کس حتی حق شک کردن در باره ی هلوکاست را ندارد !!
شاید بیش از آن اروپاییان ، حاکمان مسلمان خودمان سزاوار ملامت باشند که علیرغم تکیه بر امکانات ملی و بین المللی فراوان این گونه بساط ذلت و بدبختی و بیچارگی خود و دین اسلام را در زیر پای این احزاب و افراد تند رو و مست و مغرور در اروپا پهن کرده اند .
سال ها پیش در انگلستان فیلمی به نمایش در آمد که برای خاندان سلطنتی عربستان بسیار ناخوشایند بود . به همین دلیل نیز صادرات نفت عربستان به انگلیس آن هم در بحبوحه ی فرا رسیدن زمستان به طور کامل قطع شد .
آن زمستان برای انگلیسی ها بسیار گران تمام شد . ده ها فرد یخ زده و جان داده ، کمبود شدید سوخت در سطح کشور، وسرمای طاقت فرسا بالاخره دولت انگلیس را به زانو در آورد و آنان را وادار به درخواست بخشش از عربستان کرد .
ای کاش چنان هیبتی در دفاع از پیامبر گرامی اسلام نیز نشان داده میشد .

راستی سازمان کنفرانس اسلامی کی بیدار می شود ؟

یا حق !

+ نوشته شده توسط قُمری در شنبه پنجم آبان 1386 و ساعت 11:56 بعد از ظهر |
 

                                        به نام خدا !

 

این غزلواره را هم تقدیم میکنم به همه ی کسانی که دلشان مثل دل من آتشکده ی عشق و محبتی است . امید که مقبول افتد .

 

من این پیچ و خم حیــــــرانی  

وای از این کشمکش پنهانی !

     

در دل من شــــرری بی پایان                   

شده ام در دل خود زندانی !

 

سرمن از تو به شور و مستی             

و هـــــوای دل من طوفــــانی

 

رَستم از تنــــــهایی، تاریــکی                                 

 از فروغ تو شــــــــدم نورانی

 

تویی ای عشق که در توصیفت

منطق عقل ، بُوَد نادانی ! 

 

تویی ای عشق که بر دامن تو

  می وزد رایحــــــه ی یزدانی

 

  لب سوزان تو و خواهش من  

                       

  شعله ای زان قدح ربانی .

 

یا حق !

 

+ نوشته شده توسط قُمری در پنجشنبه یکم شهریور 1386 و ساعت 8:11 بعد از ظهر |
                                                    بسم 

                                      من و آسمان !

 

      دل آسمان گرفته است ... مثل دل من ... آسمان گریه می کند ... مثل من .

 

      من وآسمان در تلاقی مدام هستیم . گویی من بخشی از آسمان  و آسمان ،

 

      بخشی از من است ... و ما مکمل یکدیگر !!!

 

      نمی دانم چرا گریه ی آسمان این همه مهم است که پروازها ممنوع می شوند ؛ و

 

     پرندگان در گوشه ای کز کرده و به آوای پنهان در اشک آسمان گوش می دهند ؟!

 

     گریه ی آسمان مرا به دور دست ها می برد . دور دست هایی که می توانست ،

 

       نزدیک ترین باشد ... اما افسوس !


       بعد از خدا ، هیچ کس مثل آسمان ، سینه ی گشاده ی خود را پهنه ی پرواز نجواها ، 

 

        ندبه ها و ناله هایم قرار نداده است .

 

        به آسمان که نگاه می کنم . عبور و مرور همه ی اجزای هستی را می بینم که سوار

 

        بر ابرها یا پرتوهای ماه یا خورشید به این سو و آن سو می روند !

 

          "  ... روزی " !!! من در کجای آسمان خواهم بود ؟!!

 

 

+ نوشته شده توسط قُمری در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 و ساعت 3:49 قبل از ظهر |
باسمه تعالی


فرموده اند که :

کمند مهــــــــــر چنان پاره کن که گر روزی

شوی زکرده پشیمان ، به هم توانی بست .

........

فعلا همین ...!
+ نوشته شده توسط قُمری در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 و ساعت 0:18 قبل از ظهر |
 

      

باسمه تعالی

اين هم نجواي من با مولايم حسين بن علي (ع) . تا چه افتد و چه در نظر آيد !

 

ای پرده دار کعبه ی عشق خدایی

بار درخت آرزوهـای طـــــــــــــلایی

 

ای قامت اســتاده تا روز قیــامـــت

ای خنجر ظلمت شکاف ، ای روشنایی

 

ای مطلع خونین خورشید رهایی

ولله چه خونین بود آغاز جدایی

 

تو چشمه ای از کوثر پاک رسولی

تو لاله ای زآغوش دخت مصطفایی

 

تو شاهبیت از الف تا یای عشقی

تو سر به داران را نمودیّ و نمایی

 

تو قهرمان داستان " سر به نیزه "

بر تارک آزادگی همچون همایی

 

تو شاهباز سرخ تقوای ستیزی

تو اوستاد خوب مردن هرکجایی

 

تو خُم به دوشیّ و به هرجا "می " فشانی

تو خود میی ! عشاق را مستی فزایی

 

تو رجعت سرخی ، تو نفس مطمئنه

راضیة مرضیه در نزد خدایی

 

هم موج خون آلود دریای بلایی

هم خفته در آغوش زیبای بقایی

 

دست تو در دست ستم هرگز نشاید

کی بوده بین آب و آتش آشنایی ؟!

 

حریّت  و  آزادگی  گویند  با  تو  :

ما از تو نوشیدیم و تو از پشت مایی

 

يا حسين !

عکس

+ نوشته شده توسط قُمری در دوشنبه نهم بهمن 1385 و ساعت 5:9 بعد از ظهر |
        

بسم ا...       

سلام بر تو ای قافله سالار عشق ازلی و ابدی !

عذر تقصیرم را بپذیر که در این جا امشب را به جای دیشب ، در سوگ تو می نشینم ... و می دانم که تو بخشنده ترین جوان مردان روزگاری . هم چنان که مظلوم ترین آن هایی .

از همان زمان که دریای پاک چشمانت را در چاه می ریختی ، شمشیر ابن ملجم ها در کمین نامردی و شقاوت ، انتظارت را می کشید .

در فراقت هنوز از همان چاه های آبی که در مدینه حفر کردی و وقف کردی ، اشک می جوشد .

در هجر تو هنوز هم همان نخلستان ها که در مدینه پرورش دادی ، بی قراری می کنند .

روزگار با تو چه کرد ای عشق من ؟!

سنگ ها را بست و سگ ها را رها کرد ؟

همان فتنه ای که تو .... فقط تو توانستی چشمانش را در آوری ، در مسیری از کینه ای که شیطان به او الهام کرد ، کورمال کورمال ، با عصایی که از جنس جهل مرکب انتخاب کرده بود !!!، ردت را دنبال کرد تا اذان حقیقت را از مأذنه های بلند فریادت به زیر کشد .

الله الله !!!....شگفتا که تو به نام خدا با شمشیرت سرهای مشرکان را در معبد بت هایشان شکافتی و ابن ملجم نیز به نام خدا !!! سر تو را در مسجد توحید شکافت !!

به راستی در ذهن پلید او که در گنداب عفن شقاوت نمو یافته بود ، چه گذشت ؟

توطئه ای که وارثان ابوسفیان ها با نقش آفرینی قطامه و اشعث در ذهن کثیف ابن ملجم چپانده بودند ، کار خود را کرد تا نورانی ترین افق بعد از نبی (ص) ، از کرانه های زندگی رخت برچیند و تاریکی فریب و نیرنگ را جایگزین آن کند .

هیچ چیزی مانند انعکاس خبر شهادتت در شام ، مرا در شعله ای ابدی از حسرت وافسوس گرفتار نکرده است . آن جا که مردم شام با شگفتی از خود پرسیدند : مگر علی اهل نمازهم بوده که در مسجد کشته شده باشد ؟؟!!!!!   

 

                              یا علی !

نخل

 

+ نوشته شده توسط قُمری در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385 و ساعت 1:17 قبل از ظهر |